ابوالقاسم عابدین پور، رئیس جبهه اصلاحات و نماینده مجمع نمایندگان استان خراسان رضوی: اصلاحطلبی را نمیتوان صرفاً با نام، عنوان، عضویت حزبی یا ادبیاتی که یک فرد در سخنرانیها و نوشتههایش به کار میبرد تعریف کرد. ممکن است افراد بسیاری خود را اصلاحطلب بدانند، از اصلاحات سخن بگویند و حتی در بزنگاههای سیاسی از جریان اصلاحطلب حمایت کنند؛ اما وقتی به رفتار واقعی آنان نگاه میکنیم، تفاوتهای جدی میانشان آشکار میشود.
به گزارش اختر شرق؛ ابوالقاسم عابدین پور، رئیس جبهه اصلاحات و نماینده مجمع نمایندگان استان خراسان رضوی گفت: اصلاحطلبی را نمیتوان صرفاً با نام، عنوان، عضویت حزبی یا ادبیاتی که یک فرد در سخنرانیها و نوشتههایش به کار میبرد تعریف کرد. ممکن است افراد بسیاری خود را اصلاحطلب بدانند، از اصلاحات سخن بگویند و حتی در بزنگاههای سیاسی از جریان اصلاحطلب حمایت کنند؛ اما وقتی به رفتار واقعی آنان نگاه میکنیم، تفاوتهای جدی میانشان آشکار میشود.
تفاوت اصلی را باید در نسبت میان هویت، موقعیت، مطالبهگری، کنشگری، پذیرش هزینه و نگاه به ساختارها جستوجو کرد.
از این منظر، اصلاحطلبی را میتوان نه یک عنوان ثابت، بلکه یک طیف دانست؛ طیفی که از «من اصلاحطلبم» آغاز میشود و اگر در مسیر خود رشد کند، به «چگونه میتوان سازوکارهای معیوب را تغییر داد؟» میرسد.
بر این اساس، میتوان شش تیپ نسبتاً متمایز از اصلاحطلبی را شناسایی کرد:
اصلاحطلب هویتی، اصلاحطلب موقعیتی، اصلاحطلب مطالبهگر، اصلاحطلب کنشگر، اصلاحطلب هزینهمند و اصلاحطلب تحولخواه.
البته این تقسیمبندی به معنای آن نیست که هر فرد الزاماً برای همیشه در یکی از این شش گروه قرار میگیرد. یک فرد ممکن است در یک موضوع هویتی باشد، در موضوعی دیگر مطالبهگر و در موضوعی دیگر کنشگر. بنابراین، معیار اصلی این طبقهبندی، رفتار واقعی افراد در یک بازه زمانی و در یک موضوع مشخص است، نه عنوانی که برای خود انتخاب میکنند.
۱. اصلاحطلب هویتی؛ «من اصلاحطلبم»
نقطه آغاز اصلاحطلبی، هویت است.
اصلاحطلب هویتی خود را اصلاحطلب میداند، با اصول و ادبیات اصلاحطلبی احساس نزدیکی میکند و معمولاً از ایدههایی مانند اصلاح تدریجی، حاکمیت قانون، آزادیهای مدنی، پاسخگویی، توسعه و تغییر مسالمتآمیز حمایت میکند.
اما این هویت الزاماً به کنش سیاسی و اجتماعی مستمر تبدیل نمیشود.
او ممکن است در گفتوگوهای دوستانه از اصلاحطلبی دفاع کند، در فضای مجازی مطالب اصلاحطلبانه منتشر کند، در انتخابات به نامزد اصلاحطلب رأی دهد و از وضع موجود ناراضی باشد؛ اما وقتی پای پیگیری، مطالبهگری، مشارکت مدنی یا هزینه دادن به میان میآید، حضور او کمرنگ میشود.
مثلاً فردی را تصور کنیم که در انتخابات از یک نامزد اصلاحطلب حمایت میکند و پس از پیروزی او میگوید: «من به این جریان رأی دادهام و اصلاحطلب هستم.» اما در ادامه، درباره عملکرد نماینده، دولت یا مدیر منتخب هیچ مطالبهای ندارد. اگر وعدهها عملی نشوند، سکوت میکند و اگر عملکرد مسئول مطلوب نباشد نیز پیگیری مشخصی انجام نمیدهد.
این فرد الزاماً غیرصادق یا بیاعتقاد نیست. مسئله این است که اصلاحطلبی او بیشتر یک هویت است تا یک رفتار مستمر.
در این مرحله، اصلاحطلبی بیشتر پاسخ به این پرسش است:
«من چه هستم؟»
و هنوز بهطور جدی به این پرسش نرسیده است:
«برای اصلاح چه میکنم؟»
۲. اصلاحطلب موقعیتی؛ «وقتی شرایط فراهم باشد، فعال میشوم»
گام بعدی، عبور از هویت صرف و ورود به عرصه کنش است؛ اما کنشی که به موقعیت وابسته است.
اصلاحطلب موقعیتی زمانی فعال میشود که شرایط سیاسی یا اجتماعی، انگیزه یا فرصت لازم را برای فعالیت فراهم کند.
انتخابات نمونه روشن آن است.
ممکن است چنین فردی در آستانه انتخابات بسیار فعال شود؛ برای یک نامزد تبلیغ کند، در شبکههای اجتماعی محتوا منتشر کند، دیگران را به مشارکت دعوت کند و حتی در ستاد انتخاباتی حضور داشته باشد. اما پس از پایان انتخابات، فعالیت او نیز فروکش کند.
در اینجا تفاوت مهمی با اصلاحطلب هویتی وجود دارد: اصلاحطلب موقعیتی کنش دارد، اما کنش او استمرار ندارد و به شرایط وابسته است.
او ممکن است زمانی که احتمال پیروزی جریان مورد حمایت خود وجود دارد، بسیار فعال باشد؛ اما وقتی فضای سیاسی بستهتر، پرهزینهتر یا کمثمرتر میشود، از میدان عقب بنشیند.
مثال دیگر، حمایت از یک مدیر یا مسئول اصلاحطلب است. ممکن است فرد موقعیتی تا زمانی که آن مدیر در موقعیت قدرت است از او حمایت کند، اما وقتی موقعیت سیاسی تغییر میکند، ارتباط و فعالیت او نیز تغییر کند.
بنابراین، در این مرحله سؤال اصلاحطلبی از «چه کسی هستم؟» به «چه زمانی فعال میشوم؟» تغییر میکند.
اصلاحطلب موقعیتی میگوید:
«اگر موقعیت مناسب باشد، من هم وارد میدان میشوم.»
اما هنوز اصلاحطلبی به یک مسئولیت دائمی تبدیل نشده است.
۳. اصلاحطلب مطالبهگر؛ «پاسخ میخواهم»
در مرحله سوم، اصلاحطلبی از هویت و موقعیت عبور میکند و به مطالبه مشخص میرسد.
اصلاحطلب مطالبهگر فقط از اصلاحات سخن نمیگوید؛ از صاحبان قدرت و مسئولان عمومی پاسخ میخواهد.
او درباره عملکرد دولت، مجلس، شهرداری، استانداری، دستگاههای اجرایی یا سایر نهادهای عمومی سؤال مشخص مطرح میکند.
اگر مسئولی وعدهای داده است، میپرسد:
چه شد؟
اگر بودجهای اختصاص یافته است، میپرسد:
کجا هزینه شد؟
اگر برنامهای اعلام شده است، میپرسد:
چه مقدار از آن اجرا شد؟
اگر نتیجه حاصل نشده است، میپرسد:
چه کسی مسئول است و علت چیست؟
مثلاً اگر دولت وعده ایجاد اشتغال در یک استان را داده باشد، مطالبهگر صرفاً نمیگوید «دولت خوب است» یا «دولت بد است». او میپرسد چه تعداد شغل ایجاد شده، بودجه چه مقدار بوده، دستگاه مسئول کدام بوده و چرا هدف اعلامشده محقق نشده است.
یا اگر مسئولی وعده حل مشکل یک پروژه عمرانی را داده باشد، مطالبهگر پس از چند ماه دوباره همان وعده را به مسئول یادآوری میکند و نتیجه میخواهد.
تفاوت او با اصلاحطلب موقعیتی در استمرار است.
موقعیتی ممکن است در انتخابات فعال شود؛ مطالبهگر پس از انتخابات نیز باقی میماند.
در این مرحله، اصلاحطلبی دیگر فقط یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه نوعی رابطه مسئولانه با قدرت است.
اصلاحطلب مطالبهگر میداند که حمایت سیاسی نباید به معنای چشمپوشی از عملکرد باشد.
حتی ممکن است از یک دولت یا مدیر اصلاحطلب حمایت کرده باشد، اما همین حمایت، او را از پرسشگری درباره عملکرد آن دولت یا مدیر معاف نمیکند.
۴. اصلاحطلب کنشگر؛ «برای تغییر اقدام میکنم»
اصلاحطلب کنشگر یک گام فراتر از مطالبهگری میرود.
مطالبهگر میپرسد و پاسخ میخواهد؛ کنشگر تلاش میکند مسئله را به یک فرآیند عملی برای تغییر تبدیل کند.
او ممکن است برای پیگیری یک موضوع شبکهای از افراد ایجاد کند، جلسه تخصصی برگزار کند، گزارش تهیه کند، داده جمعآوری کند، با کارشناسان گفتوگو کند، با مسئولان جلسه بگذارد، موضوع را به افکار عمومی منتقل کند و تا رسیدن به نتیجه پیگیری را ادامه دهد.
فرض کنیم یک منطقه از امکانات درمانی مناسب برخوردار نیست.
مطالبهگر میپرسد:
«چرا این منطقه مرکز درمانی مناسب ندارد؟»
اما کنشگر به همین سؤال اکتفا نمیکند.
او آمار جمعیت منطقه، فاصله مردم تا مراکز درمانی، امکانات موجود، بودجه اختصاصیافته، وعدههای قبلی مسئولان و تصمیمات دستگاههای مربوط را جمعآوری میکند. سپس با کارشناسان و مسئولان وارد گفتوگو میشود، مسئله را مستند میکند و راهحلهای ممکن را دنبال میکند.
بنابراین تفاوت این دو را میتوان چنین خلاصه کرد:
مطالبهگر میپرسد «چرا؟»
کنشگر میپرسد «چه باید کرد؟» و سپس «چه انجام شد؟»
کنشگر اصلاحطلبی را از سطح گفتار به سطح عمل میآورد.
او لزوماً فعال حزبی نیست. ممکن است یک فعال اجتماعی، روزنامهنگار، استاد دانشگاه، عضو یک انجمن تخصصی، کنشگر محلی یا حتی یک شهروند عادی باشد؛ آنچه او را در این دسته قرار میدهد، تداوم و سازمانیافتگی نسبی عمل او برای حل مسئله عمومی است.
در اینجا اصلاحطلبی دیگر فقط «اعتراض به وضعیت موجود» نیست؛ بلکه تلاش برای ساختن وضعیت بهتر است.
۵. اصلاحطلب هزینهمند؛ «حتی اگر هزینه داشته باشد»
اما حتی کنشگری نیز یک آزمون مهم دارد: هزینه.
ممکن است فردی تا زمانی کنشگر باشد که فعالیت او برایش منفعت، اعتبار، رابطه یا موقعیت ایجاد کند. اما وقتی دفاع از یک مطالبه اصلاحی هزینه پیدا میکند، چه خواهد کرد؟
اصلاحطلب هزینهمند در این نقطه از دیگران متمایز میشود.
برای او اصلاحطلبی تا زمانی معتبر نیست که بیهزینه باشد.
اگر دفاع از یک مطالبه موجب از دست دادن محبوبیت، موقعیت، منفعت سیاسی، ارتباطات یا فرصت شغلی شود، ممکن است همچنان بر موضع خود بایستد؛ البته به اندازه توان و شرایط خود.
یکی از مهمترین نشانههای این مرحله، توانایی نقد خودیها است.
فرض کنیم فردی از یک مدیر اصلاحطلب حمایت کرده است. اگر آن مدیر بعداً عملکرد نامناسبی داشته باشد، اصلاحطلب هزینهمند صرفاً به دلیل تعلق سیاسی از او دفاع نمیکند.
میتواند بگوید:
«من از این جریان حمایت کردهام، اما این عملکرد قابل دفاع نیست.»
این موضع ممکن است باعث ناراحتی دوستان و همفکرانش شود، جایگاهش را تضعیف کند یا حتی ارتباطات سیاسی او را محدود کند.
اما او میان وفاداری به افراد و وفاداری به اصول اصلاحی تفاوت میگذارد.
این مرحله اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اصلاحطلبی اگر صرفاً در شرایطی پذیرفته شود که هیچ هزینهای نداشته باشد، ممکن است به نوعی منفعتطلبی سیاسی تبدیل شود.
اصلاحطلب هزینهمند میپذیرد که اصلاحات ممکن است مستلزم پرداخت هزینه باشد.
در اینجا اصلاحطلبی از «فعالیت» به «تعهد» نزدیک میشود.
۶. اصلاحطلب تحولخواه؛ «چرا این مشکل دائماً تولید میشود؟»
در بالاترین سطح این طیف، اصلاحطلب تحولخواه قرار میگیرد.
تفاوت اصلی او با پنج تیپ قبلی این است که مسئله را فقط در افراد و تصمیمهای موردی نمیبیند؛ بلکه به سازوکارها، ساختارها، قوانین، فرآیندها و فرهنگ حکمرانی توجه میکند.
اگر مدیری ناکارآمد باشد، ممکن است خواهان تغییر او شود؛ اما در همانجا متوقف نمیشود.
میپرسد:
چرا چنین مدیری انتخاب شد؟
چه سازوکاری امکان ادامه کار او را فراهم کرد؟
چرا نظارت مؤثر نبود؟
چرا اطلاعات عمومی منتشر نمیشود؟
چرا ارزیابی عملکرد واقعی وجود ندارد؟
چرا تعارض منافع کنترل نشده است؟
چرا تصمیمهای نادرست مرتباً تکرار میشوند؟
و مهمتر از همه:
چگونه باید سازوکار را تغییر داد تا مشکل دوباره تولید نشود؟
این همان نقطهای است که اصلاحطلبی از «اصلاح افراد» به «اصلاح سیستم» نزدیک میشود.
برای مثال، اگر در یک اداره بارها فساد یا ناکارآمدی مشاهده شود، اصلاحطلب هویتی ممکن است ناراضی باشد؛ اصلاحطلب موقعیتی ممکن است در زمان تغییر مدیران فعال شود؛ مطالبهگر خواهان پاسخگویی مدیر شود؛ کنشگر پرونده را مستند و پیگیری کند؛ اصلاحطلب هزینهمند حتی اگر مدیر از همفکران خودش باشد او را نقد کند.
اما تحولخواه یک سؤال دیگر هم مطرح میکند:
چرا این مسئله مرتباً بازتولید میشود؟
اگر مشکل فقط یک فرد باشد، با تغییر آن فرد حل میشود. اما اگر پس از تغییر افراد، همان مشکل دوباره ظاهر شود، باید سراغ سازوکار تولیدکننده مشکل رفت.
تحولخواه بنابراین به دنبال اصلاح فرآیندها، شفافیت، پاسخگویی، اصلاح قوانین، اصلاح نظام تصمیمگیری، کنترل تعارض منافع، تقویت نهادهای نظارتی و ایجاد سازوکارهایی است که رفتار مطلوب را پایدارتر کنند.
یک مثال واحد برای فهم شش تیپ
برای اینکه تفاوت این شش تیپ روشنتر شود، میتوان همه آنها را در برابر یک مسئله واحد قرار داد: آلودگی هوای یک شهر.
اصلاحطلب هویتی میگوید:
«من اصلاحطلبم و با آلودگی هوا مخالفم.»
اصلاحطلب موقعیتی در آستانه انتخابات فعال میشود و از نامزد مورد حمایت خود میخواهد برای آلودگی هوا برنامه داشته باشد.
اصلاحطلب مطالبهگر پس از انتخابات میپرسد:
«برنامه کاهش آلودگی چه شد؟ چه مقدار بودجه اختصاص یافت؟ چه دستگاهی مسئول بود؟ چرا نتیجه مطلوب حاصل نشد؟»
اصلاحطلب کنشگر پا را فراتر میگذارد. آمار آلودگی را جمعآوری میکند، عملکرد دستگاهها را بررسی میکند، تصمیمهای قبلی را مستند میکند، با کارشناسان گفتوگو میکند، مسئولان را به پاسخگویی فرامیخواند و موضوع را تا حد امکان پیگیری میکند.
اصلاحطلب هزینهمند اگر مسئول ناکارآمد از همفکران سیاسی خودش باشد، سکوت نمیکند و حاضر است برای نقد عملکرد او هزینه بپردازد.
اما اصلاحطلب تحولخواه علاوه بر همه اینها سؤال اساسیتری مطرح میکند:
چرا ساختار تصمیمگیری درباره حملونقل، سوخت، صنعت، خودرو، توسعه شهری و محیط زیست به گونهای است که آلودگی دائماً بازتولید میشود؟
در اینجا هدف دیگر فقط کاهش یک مورد آلودگی یا تغییر یک مدیر نیست؛ بلکه تغییر سازوکارهایی است که مسئله را تولید و بازتولید میکنند.
از «اصلاحطلب بودن» تا «اصلاحطلبی کردن»
اهمیت این طبقهبندی در آن است که نشان میدهد اصلاحطلبی را نمیتوان فقط با ادعا سنجید.
ممکن است دو نفر هر دو خود را اصلاحطلب بدانند، اما نسبت آنها با اصلاحطلبی کاملاً متفاوت باشد.
یکی اصلاحطلبی را هویت خود میداند؛ دیگری آن را در رفتار روزمره دنبال میکند.
یکی فقط در موقعیت مناسب فعال میشود؛ دیگری دائماً مطالبه میکند.
یکی مطالبه میکند؛ دیگری برای تحقق مطالبه اقدام میکند.
یکی تا زمانی پیش میرود که هزینهای نداشته باشد؛ دیگری حاضر است برای اصول مورد قبول خود هزینه بپردازد.
و در نهایت، کسی هست که از سطح افراد و اتفاقات عبور میکند و به سازوکارها میرسد.
به همین دلیل میتوان این شش تیپ را نه صرفاً شش «نوع آدم»، بلکه شش مرحله یا شش سطح از نسبت فرد با اصلاحطلبی نیز دانست:
هویت، موقعیت، مطالبه ، کنش ، هزینه ، تحول
در مرحله نخست، فرد میگوید:
«من اصلاحطلبم.»
در مرحله دوم:
«در موقعیت مناسب فعال میشوم.»
در مرحله سوم:
«مطالبه میکنم.»
در مرحله چهارم:
«برای تحقق مطالبه اقدام میکنم.»
در مرحله پنجم:
«اگر لازم باشد برای اصلاح هزینه میدهم.»
و در مرحله ششم:
«برای تغییر سازوکارهایی تلاش میکنم که مشکلات را تولید و بازتولید میکنند.»
البته این مسیر الزاماً خطی و قطعی نیست. هر فرد ممکن است در موضوعی به مرحله کنشگری برسد و در موضوعی دیگر در سطح هویتی باقی بماند. همچنین هیچکس صرفاً به دلیل عنوان، سابقه یا عضویت سیاسی، خودبهخود در یکی از این سطوح قرار نمیگیرد.
معیار اصلی، رفتار واقعی، استمرار عمل، نوع مطالبه، میزان استقلال از منفعت و توانایی دیدن ریشههای مسئله است.
از این منظر، پرسش مهم درباره اصلاحطلبی دیگر فقط این نیست که:
«چه کسی اصلاحطلب است؟»
پرسش مهمتر این است:
«اصلاحطلبی او در کدام سطح متوقف میشود؟»
آیا اصلاحطلبی برای او یک هویت است؟
آیا فقط در شرایط مناسب سیاسی فعال میشود؟
آیا از مسئولان مطالبه میکند؟
آیا برای تحقق مطالبه دست به اقدام میزند؟
آیا وقتی اصلاحطلبی هزینه پیدا میکند همچنان بر اصول خود میایستد؟
و سرانجام، آیا میتواند از سطح افراد و حوادث عبور کند و سازوکارهایی را ببیند که مشکلات را تولید میکنند؟
پاسخ به این پرسشهاست که تفاوت میان «اصلاحطلب بودن» و «اصلاحطلبی کردن» را روشن میکند.
و شاید بتوان کل بحث را در یک جمله خلاصه کرد:
اصلاحطلبی از هویت آغاز میشود، با کنش معنا پیدا میکند، با هزینه آزموده میشود و در تحول سازوکارها به بلوغ میرسد.












